سنايي و مولانا
سنايي حكيم ابوالمجدود مجدودبن آدم سنايي، شاعر بزرگ و عارف عاشق در اواسط يا اوايل نيمه دوم قرن پنجم هجري قمري درغزنين چشم به جهان گشود. پس از آگاهي از فنون زبان و سخنوري، به عادت شاعران زمان به دربار روآورد و در دستگاه غزنويان به جرگه شاعران مداح درآمد.
زندگي سنايي در آغاز آميخته با آلودگيهاي اهل دربار بود؛ تا اين كه شاعر بزرگ به جذبه حق، صيد كمند عشق شد و جمال دوست،غارتگر جان و دلش گرديد. سوداي عشق، انگيزه پشت كردن و بريدن او از امور و اوهام دنيوي بود. درباره تحول دروني و رويكرد او به عالم عرفان، اهل خانقاه به افسانهاي معتقد بودند كه جامي در نفحاتالانس آن را چنين روايت ميكند:
«سلطان محمود سبكتكين در فصل زمستان به عزيمت گرفتن بعضي از ديار كفار از غزنين بيرون آمده بود و سنايي در مدح وي قصيدهاي گفته بود. ميرفت تا به عرض رساند. به در گلخن رسيد كه يكي از مجذوبان و محبوبان كه از حد تكليف بيرون رفته و مشهور بود به «لاي خوار»؛ زيرا كه پيوسته لاي شراب خوردني، در آن جا بود. آوازي شنيد كه با ساقي خود ميگفت كه: «پر كن قدحي به كوري محمودك سبكتكين تا بخورم!» ساقي گفت: «محمود مرد غازي است و پادشاه اسلام!» گفت: «بس مردكي ناخشنود است. آنچه در تحت حكم وي درآمده است در حيز ضبط، نه درآورده ميرود تا مملكت ديگر بگيرد.» يك قدح گرفت و بخورد. باز گفت: «پركن قدحي ديگر به كوري سنائيك شاعر!» ساقي گفت: «سنايي مردي فاضل و لطيف است.» گفت:
«اگر وي لطيف طبع بودي به كاري مشغول بودي كه وي را به كار آمدي. گزافي چند در كاغذي نوشته كه به هيچ كار وي نميآيد و نميداند كه وي را براي چه كار آفريدهاند.» سنايي چون آن بشنيد، حال بر وي متغيير گشت و به تنبيه ان لاي خوار از مستي غفلت هشيار شد و پاي در راه نهاد و به سلوك مشغول شد. تغيير رويه شاعر چه به صورت ناگهاني و آني باشد و چه از روي علم و آگاهي و معرفت و شناخت، عملاً زندگي و انديشه او را متحول و دچار دگرگوني كرد. سالهايي از دوره نوجواني وي در شهرهاي بلخ، سرخسو هرات نيشابور سپري شد و احتمالاً در همان ايام راه كعبه در پيش و به زيارت حج مشرف شد.
در همين سفر معنوي بود كه بسياري از شيفتگان حقيقت و عرفان را شناخت و مقدمات انقلابي دروني در وي پديد آمد. به هر تقدير، شاعر شوريده بقيه عمر را در كنج خلوت و انزواي صوفيانه گذراند و به تدوين و تنظيم اشعارش پرداخت و از جمله، مثنوي مشهورش به نام حديقةالحقيقه و شريعةالطريقه را به اتمام رساند. سنايي در سال 535 ه . ق در گذشت و اكنون مقبرهاش در غزنين، زيارتگاه خاص و عام است. آثار او غيير از ديوان غزليات و قصايد،عبارتند از:
1 ـ حديقةالحقيقه و شريعةالطريقه: اين مثنوي را الهينامه نيز مينامند، داراي ده هزار بيت در ده باب است. سنايي سرايش آن را در سال 524 ه . ق شروع كرد و در سال 525 ه . ق به اتمام رساند. موضوعات اين كتاب، علاوه بر نعمت (ستايش) خدا و رسول و آل و اصحاب او، درباره عقل و علم و حكمت و عشق است.
حديقةالحقيقه از منظومههايي است كه بر بسياري از شاعران تأثير گذارده است. سنايي با سرودن اين منظومه، باب تازهاي را در سرايش منظومههاي عرفاني در تاريخ ادب و عرفان گشود. شاعران بزرگي همچون خاقاني و نظامي به ترتيب تحفةالعراقين و مخزنالاسرار را تحت تأثير مستقيم اين منظومه سرودند و سالها بعد، عطار و مولانا سرايش مثنويهاي عرفاني را به اوج تكامل رساندند.
2 ـ سيرالعباد الي معاد: سير العباد، مثنويي با بيش از هفتصد بيت است كه شاعر در آن به شيوه تمثيلي از خلقت آدمي و اقسام نفوس و عقل و مسائل اخلاقي سخن ميگويد. 3 ـ طريق التحقييق؛ 4 ـ كارنامه بلخ؛ 5 ـ عشقنامه؛ 6 ـ عقلنامه؛ 7 ـ تجربةالعلم. شعر سنايي، شعري توفنده و پرخاشگر است. مضامين اغلب قصايد او در نكوهش دنياداري و دنياداران است. او با زاهدان ريايي و حكام ستمگر كه هر كدام توجيهگر كار ديگري هستند، بيپروا ميستيزد و از بيان حقيقت عريان كه تلخ و گزنده نيز ميباشد، ابايي ندارد.
سنايي با نقد اوضاع اجتماعي روزگارش، علاوه بر بيان دردها و معضلاتي كه دامنگير زمانه شده است، نشان ميدهد كه شاعري اهل درد و دين است؛ آن هم در زمانهاي كه سروران راستين شريعت در آن جايي ندارند و اهل فسق و تظاهر بر سرير قدرت تكيه زدهاند؛ پادشاهان زورمدار به داد دادخواهان ضعيف نميرسند و بلكه به بيداد ميكوشند. تفكر شبه يوناني بر تفكر شرعي و وحياني غلبه كرده است؛ در صوفيان، صفايي نيست؛ مجالس ذكر، مجالس برنج و شير و شكر شده است و از زهد و عرفان و اسماي الهي در آنها خبري نيست؛ حرامخواري رايج و خالصان خوب كردار منزوي شدهاند؛ نشاني از سلامت دين و درستي وجدان در ابناي زمانه ديده نميشود؛ و... بخش عمدهاي از مضمون و انديشه در قصايد سنايي بر مدار انتقادات اجتماعي است. لبه تيز تيغ زبان او در اغلب موارد متوجه زراندوزان و حكام ظالم است. سنايي بارها با تصوير زندگي زاهدانه پيامبر و معصومين و صحابه و تأكيد بر آن در قصايدشؤ سعي دارد جامعه آرماني خود ـ كه عرصه ظهور در واقعيت يدا كرده است ـ را نشان دهد. انديشه زهد و عرفان نيز از مهمترين محورهاي موضوعي در قصايد سنايي است. نكوهش دنيا، تفكر درباره مرگ، توصيه به گسستن از آرزوهاي طولاني و بيحد و حصر، تذكر به خويشتن حقيقي آدمي، از مضامين رايج قصايد اوست:
اي مسلمانان خلايق حال ديگر كردهاند # از سر بيحرمتي معروف منكر كردهاند # شرع را يك سو نهادستند اندر خير و شر # قول بطلميوس و جالينوس باور كردهاند # عالمان بيعمل از غايت حرص و امل # خويشتن را سخره اصحاب لشكر كردهاند # خون چشم بيوگان است آن كه در وقت صبوح # مهتران دولت اندر جام و ساغر كردهاند... # تا كي از دارالغروري ساختن دارالسرور؟ # تا كي از دارالفراري ساختن دارالقرار؟ # بر در ماتم سراي دين و چندين ناز و نوش؟ # در ره رعنا سراي ديو و چندان كار و بار ...
اگر فردوسي و ناصرخسرو را استثنا كنيم، سنايي از اولين شاعران تفكر مدار تاريخ شعر فارسي است كه با تزريق انديشه عرفاني به كالبد شعرش، زمينه تحولي وسيع را در نگرش و شيوه فكر شاعران پس از خود به وجود ميآورد و سايه سنگينش بر شعر فارسي تا چند قرن پس از او گسترده ميشود. راهي كه سنايي در پيش ميگيرد، فقط منحصر به يك قالب نميماند؛ بلكه قدرت شاعر در به كارگيري الفاظ و تسلط او بر زبان شعر، همراه با انديشههاي بديعي كه دارد، به او اين امكان را ميدهد تا هم در غزل و هم در مثنوي و قصيده طرحي نو درافكند در صورتي كه تا پيش از او، موضوع قصيده محدود به مدح پادشاهان و وابستگان درباري و احياناً توصيفات طبيعي همچون بهاريه و خزاينهها و... بود
و نمايندگان مشخص اين نوع قصايد، شاعراني همچون عنصري، فرخي و منوچهري بودند. غزل نيز در حوزه عشق مجاز و هوا و هوسهاي زميني محدود مانده بود و شاعران، وابستگان خاك بودند تا طايران افلاك. مثنوي حماسي با كار عظييم حكيم فردوسي تثبيت شده بود و به جز چند قصه منظوم عاشقانه، اثر سترگ ديگري در اين قالب مجال ظهور نيافته و ظرفيت حقيقي آن هنوز ناشناخته بود.
شورش سنايي بر خويش، عين شورش او بر وضع موجود زمانه بود و تبعات اين تحول و دگرگوني بيهيچ تصنع و تكلفي در آثار و اشعار او نمايان شد؛ وي از اولين شاعراني بود كه طرح مسائل اجتماعي و عرفاني و زهد و حكمت معنوي را در قصيده رايج كرد و در اين كار، صاحب مقامي شامخ شد؛ طوري كه هنوز بسياري از قصايد او نمونه برتر قصايد اجتماعي، عارفانه و زاهدانهاند.
در حوزه غزل نيز سنايي پنجره اشراق و جذبههاي معنوي را به روي آن گشود و غزل را زبان عشق و شور عارفانه كرد. سنايي در قالب مثنوي به بيان حكمت معنوي و نعمت پيامبر (ص) با نوعي بيان تمثيلي پرداخت كه الهام بخش بسياري از شاعران پس از خود، همچون خاقاني و نظامي و عطار و مولوي در سرودن مثنويهاي حكمي و عرفاني شد. بيهوده نيست كه خاقاني براي اثبات ارج و عظمت شعرش، خود را با سنايي مقايسه ميكند و مدعي است كه خلف شايسته سنايي است: چو زمان عهد سنايي درنوشت # آسمان چون من سخن گستر بزاد # چون به غزنين ساحري شد زير خاك # خاك شروان ساحري نوتر بزاد # و نظامي، مخزنالاسرارش را با حديقةالحقيقه سنايي برابر مينهد: نامه دو آمد ز دو ناموسگاه # هر دو مسجل به دو بهرام شاه # آن زري از كان كهن ريخته # وين دري از بحر نو انگيخته # آن به درآورده ز غزني علم # وين زده بر سكه رومي رقم # و مولانا ميسرايد:
عطار روح بود و سنايي دو چشم او # ما از پي سنايي و عطار آمديم # زبان شعر سنايي در قصايد و مثنويهايش زباني صلب و سخت است؛ چه هنگامي كه لب به سخن حكيمانه باز ميكند و چه زماني كه بر ريزهخواران خوان تملق برميشورد. قصايد او چنان قلعههاي باشكوهي هستند كه تسخير آنها از عهده هر پهلواني برنميآيد و هم از اين روي است
كه از انبوه شاعران عارف و غير عارف تاريخ ادب فارسي فقط بعضي توانايي آن را داشتهاند كه رخنهاي در قلعههاي او به وجود آورند و غنيمتي فراچنگ آرند. زبان قصايد او در عين استواري و استحكام، زيبايي و ويژگيهاي زيبايي شناختي خاص خود را دارد. زبان حكمت، انتقاد و عشق است؛ و گاه در حكم تيغ برندهاي است كه حتي خود شاعر نيز از گزند آن مصون نميماند و هنگامي كه جنون شاعرانه او گل ميكند، ديگر هيچ زنجيري را تاب آن نيست كه او را مقيد اوامر ملوكانه و اخلاق رايج آدمهاي كمتر از متوسط نگهدارد.
غزليات سنايي به حكم مضمون عاششقانهاي كه دارند، لطيفتر و قلندرانهترند؛ البته هنگام داوري درباره شعر سنايي همواره بايد دو دوره فكري او را در نظر داشته باشيم؛ زيرا شعر او پيش از تحول و انقلاب درونياش بيشتر با وضع موجود زمانه هماهنگ بود و او را شاعري مداح و مقلد محسوب ميشد؛ اما پس از تحول دروني، شعر او نيز متحول، و تفكر و حكمت معنوي وجه مميز و غالب شعر او شد.
ویژگی های اشعار
شعر سنایی، شعری توفنده و پرخاشگر است. مضامین اغلب قصاید او در نکوهش دنیا داری و دنیاداران است. او با زاهدان ریایی و حکام ستمگر که هر کدام توجیه گر کار دیگری هستند، بی پروا می ستیزد و از بیان حقیقت ترسی ندارد.
سنایی با نقد اوضاع اجتماعی روزگارش، علاوه بر بیان دردها و معضلاتی که دامن گیر زمانه شده است، نشان می دهد که شاعری اهل درد و دین است.
لبه تیز تیغ زبان او در اغلب موارد متوجه دنیا دوستان و حاکمان ظالم است. سنایی بارها با تصویر زندگی زاهدانه پیامبر و معصومین و صحابه و تأکید بر آن در قصایدش، سعی دارد جامعه آرمانی خود- که عرصه ظهور در واقعیت پیدا کرده است- را نشان دهد.
اندیشه زهد و عرفان نیز از مهمترین محورهای موضوعی در قصاید سنایی است.
نکوهش دنیا، تفکر درباره مرگ، توصیه به گسستن از آرزوهای طولانی و بی حد و حصر، تذکر به خویشتن حقیقی آدمی، از مضامین رایج قصاید اوست:
ای مسلمان خلایق حال دیگر کرده اند
از سر بی حرمتی معروف، منکر کرده اند
شرع را یکسو نهادستند اندر خیر وشر
قول بطلمیوس و جالینوس باور کرده اند
عالمان بی عمل از غایت حرص و امل
خویشتن را سخره اصحاب لشکر کرده اند
خون چشم بیوگان است آن که در وقت صبوح
مهتران دولت اندر جام و ساغر کرده اند....
تا کی از دار الغروری ساختن دار السرور؟
تا کی از دارالفراری ساختن دارالقرار؟
بر در ماتم سرای دین و چندین ناز و نوش؟
در ره رعنا سرای دیو و چندان کار و بار.....
اگر فردوسی و ناصر خسرو را استثنا کنیم، سنایی از اولین شاعران تفکر مدار تاریخ شعر فارسی است که با تزریق اندیشه عرفانی به کالبد شعرش، زمینه تحولی وسیع را در نگرش و شیوه فکر شاعران پس از خود به وجود می آورد و سایه سنگینش بر شعر فارسی تا چند قرن پس از او گسترده می شود.
راهی که سنایی در پیش می گیرد، فقط منحصر به یک قالب نمی ماند؛ بلکه قدرت شاعر در به کارگیری الفاظ و تسلط او بر زبان شعر، همراه با اندیشه های بدیعی که دارد، به او این امکان را می دهد تا هم در غزل و هم در مثنوی و قصیده طرحی نو درافکند در صورتی که تا پیش از او، موضوع قصیده محدود به مدح پادشاهان و وابستگان درباری و احیاناً توصیفات طبیعی همچون بهاریه ها و خزانیه ها و ..... بود و نمایندگان مشخص این نوع قصاید، شاعرانی همچون عنصری ، فرخی و منوچهری بودند.
سنایی از اولین شاعرانی بود که طرح مسائل اجتماعی و عرفانی و زهد و حکمت معنوی را در قصیده رایج کرد به طوری که هنوز بسیاری از قصاید او نمونه برتر قصاید اجتماعی، عارفانه و زاهدانه اند.
در حوزه غزل نیز سنایی پنجره اشراق و جذبه های معنوی را گشود و غزل را زبان عشق و شور عارفانه کرد. سنایی در قالب مثنوی به بیان حکمت معنوی و ستایش پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم با بیانی تمثیلی پرداخت که الهام بخش بسیاری از شاعران پس از خود، همچون خاقانی و نظامی و عطار و مولوی در سرودن مثنویهای عرفانی شد.
بیهوده نیست که خاقانی برای اثبات ارج و عظمت شعرش، خود را با سنایی مقایسه می کند و مدعی است که جانشین شایسته سنایی است:
چون زمان عهد سنایی در نوشت
آسمان چون من سخن گسترد بزاد
چون به غزنه ساحری شد زیر خاک
خاک شروان ساحری نوتر بزاد
و نظامی نیز مخزن الاسرارش را با حدیقه الحقیقه سنایی مقایسه می کند:
نامه دو آمد ز دو ناموسگاه
هر دو مسجل به دو بهرام شاه
آن زری از کان کهن ریخته
وین دری از بحر نو انگیخته
آن به در آورده ز غزنه علم
وین زده بر سکه رومی رقم
و مولوی نیز درباره سنایی می گوید:
عطار روح بود و سنایی دو چشم او
ما از پی سنایی و عطار آمدیم
زبان شعر سنایی در قصاید و مثنویهایش زبانی سنگین و سخت است.
اما غزلیات سنایی به حکم مضمون عاشقانه ای که دارند، لطیفترند.
هنگام داوری درباره شعر سنایی همواره باید دو دوره فکری او را در نظر داشته باشیم؛ زیرا شعر او پیش از تحول و انقلاب درونی اش بیشتر با وضع موجود زمانه هماهنگ بود و او در این زمان شاعری مداح و مقلد محسوب می شد؛ اما پس از تحول درونی، شعر او نیز متحول شد و تفکر و حکمت معنوی مضمون اصلی شعر او شد.
آثار
1- دیوان اشعار: از سنایی قصاید، غزلیات، قطعات و اشعار پراکنده ای به جای مانده است که در مجموعه ای به نام دیوان اشعار گرد آمده است.
2- حدیقه الحقیقه: این مثنوی را الهی نامه نیز می نامند، دارای ده هزار بیت در ده باب است. سنایی سرایش آن را در سال 524 ه.ق شروع کرد و در سال 525 ه.ق به اتمام رساند. موضوعات این کتاب، علاوه بر ستایش خدا و رسول و آل و اصحاب او، درباره عقل و علم و حکمت و عشق است.
حدیقه الحقیقه از منظومه هایی است که بر بسیاری از شاعران تأثیر گذارده است. سنایی با سرودن این منظومه، باب تازه ای را در سرایش منظومه های عرفانی در تاریخ ادب و عرفان گشود.
شاعران بزرگی همچون خاقانی و نظامی به ترتیب تحفه العراقین و مخزن الاسرار را تحت تأثیر مستقیم این منظومه سرودند و سالها بعد، عطار و مولوی سرایش مثنویهای عرفانی را به اوج تکامل رساندند.
3- سیرالعباد: این مثنوی بیش از هفتصد بیت است که شاعر در آن به شیوه تمثیلی از خلقت آدم و عقل و مسائل اخلاقی سخن می گوید.
4- طریق التحقیق: این مثنوی نیز بر وزن حدیقة الحقیقه است و در سال 528 تمام شده است.
5- کارنامه بلخ: سنایی در هنگام توقف در شهر بلخ این مثنوی را سروده که حدود 500 بیت دارد و مبنای آن طنز و مزاح است و به همین جهت آن را "مطایبه نامه" هم گفته اند.
6- عشق نامه: حدود 1000 بیت دارد و موضوع آن حقایق و معارف و حکمت است.
7- دو مثنوی عقل نامه و تحریمة القلم
8- مکاتیب سنایی: از سنایی نوشته و نامه هایی به نثر هم موجود است که همه آنها در کتابی با عنوان مکاتیب سنایی به چاپ رسیده است.
نمونه اشعار
غزل:
جانا به جز از عشق تو دیگر هوسم نیست
سوگند خورم من که به جای تو کسم نیست
امروز منم عاشق بی مونس و بی یار
فریاد همی خواهم و فریاد رسم نیست
در عشق نمی دانم درمان دل خویش
خواهم که کنم صبر ولی دست رسم نیست
خواهم که به شادی نفسی با تو برآرم
از تنگ دلی جانا، جای نفسم نیست
هر شب به سر کوی تو آیم متواری
با بدرقه عشق تو بیم عسسم نیست
گویی که طلبکار دگر یاری ، رو رو
آری صنما محنت عشق تو بسم نیست
رباعي:
| عشقست مرا بهینهتر کیش بتا | نوشست مرا ز عشق تو نیش بتا | |
| من میباشم ز عشق تو ریش بتا | نه پای تو گیرم نه سر خویش بتا |
***
| در دست منت همیشه دامن بادا | و آنجا که ترا پای سر من بادا | |
| برگم نبود که کس ترا دارد دوست | ای دوست همه جهانت دشمن بادا |
***
| عشقا تو در آتش نهادی ما را | درهای بلا همه گشادی ما را | |
| صبرا به تو در گریختم تا چکنی | تو نیز به دست هجر دادی ما را |
***
| آنی که قرار با تو باشد ما را | مجلس چو بهار با تو باشد ما را | |
| هر چند بسی به گرد سر برگردم | آخر سر و کار با تو باشد ما را |
***
| ای کبک شکار نیست جز باز ترا | بر اوج فلک باشد پرواز ترا | |
| زان مینتوان شناختن راز ترا | در پرده کسی نیست هم آواز ترا |
***
| هر چند بسوختی به هر باب مرا | چون میندهد آب تو پایاب مرا | |
| زین بیش مکن به خیره در تاب مرا | دریافت مرا غم تو، دریاب مرا |
***
| چون دوست نمود راه طامات مرا | از ره نبرد رنگ عبادات مرا | |
| چون سجده همی نماید آفات مرا | محراب ترا باد و خرابات مرا |
***
| در منزل وصل توشهای نیست مرا | وز خرمن عشق خوشهای نیست مرا | |
| گر بگریزم ز صحبت نااهلان | کمتر باشد که گوشهای نیست مرا |
***
| در دل ز طرب شکفته باغیست مرا | بر جان ز عدم نهاده داغیست مرا | |
| خالی ز خیالها دماغیست مرا | از هستی و نیستی فراغیست مرا |
***
| اندوه تو دلشاد کند مرجان را | کفر تو دهد بار کمی ایمان را | |
| دل راحت وصل تو مبیناد دمی | با درد تو گر طلب کند درمان را |
***
| کی باشد که ز طلعت دون شما | ما رسته و رسته ریشملعون شما | |
| ما نیز بگردیم و نباید گشتن |
چون ... خری گرد در ... شما |
قصيده:
در توحيد
آراست جهاندار دگرباره جهان را فرمود كه تا چرخ يكى دور دگر كرد ايدون كه بياراست مر اين پير خرف را هر روز جهان خوشتر از آنست چو هر شب گويى كه هوا غاليه آميخت بخروار گنجى كه به هر كنج نهان بود ز قارون ابرى كه همى برف بباريد ببريد آن ابر درر بار ز دريا كه برآيد از بس كه بباريد به آب اندر لولو رنجى كه همى باد فزايد ز بزيدن كوه آن تل كافور بدل كرد به سيفور بر كوه از آن توده ى كافور گرانبار خاكى كه همه ژاله ستد از دهن ابر چندان ز هوا ژاله بباريد بدو ابر از رنگ گل و لاله كنون باز بنفشه شبگير زند نعره كلنگ از دل مشتاق آن لكلك گويد كه لك الحمد، لك الشكر قمرى نهد از پشت قباى خز و قاقم طاووس كند جلوه چو از دور به بيند موسيجه همى گويد يا رازق رزاق موسيجه همى گويد يا رازق رزاق چو خلد برين كرد، زمين را و زمان را خورشيد بپيمود مسير دوران را كايد حسد از تازگيش تازه جوان را رضوان بگشايد همه درهاى جنان را پر كرد از آن غاليه ها غاليه دان را از خاك برآورد مر آن گنج نهان را شد غرقه ى بحرى كه نديد ايچ كران را پر كرده ز در و درم و دانه دهان را چون لولو تر كرد همه آب روان را بر ما بوزيد از قبل راحت جان را شادى روان داد مر آن شاد روان را خورشيد سبك كرد مر آن بار گران را تا بر كند آن لاله ى خوش خفته ستان را تا لاله ستان كرد همه لاله ستان را چون نيل شود خيره كند گوهر كان را وز نعره زدن طعنه زند نعره زنان را تو طعمه ى من كرده اى آن مار دمان را اكنون كه بتابيد و بپوشيد كتان را بر فرق سر هدهد، آن تاج كيان را روزى ده جانبخش تويى انسى و جان را روزى ده جانبخش تويى انسى و جان را
قطعه:
تقاضاى گوشت و انگور
اى چو ماهى نشسته در خرگاه دان كه داريم عزم روز آباد از تومان آرزوست بره و شير زان كه دارند هم ز اقبالت زان كه دارند هم ز اقبالت وز تو خرگاه چون سپهر از ماه منم و يك خر و دو سه همراه تره و كوك و ميوه ى روباه همرهان نان و چارپايان كاه همرهان نان و چارپايان كاه